تبلیغات
گمشده



ای مردم من می خواهم اعتراف کنم

من می خندم ولی در درونم کوهی از غم نهفته

من قهقهه می زنم ولی چه کسی صدای ناله هایم را در دل شب می شنود

من به ظاهر شادم ولی غم تمام وجودم را گرفته

خسته ام از نگاه های خاکستری

خسته ام از حرف هایی که نمک می پاشند روی زخم دلم

تمامی حرفهایم در یک جمله خلاصه می شود

خسته ام از زندگی

زندگی که نمی شود گفت

بیائید اسمش را نفس کشیدن بگذاریم

خسته ام از این همه نفس کشیدن

خدایا ای خدای تمامی تنهایی هایم

به بزرگی ات سوگند می خورم

یا این نفس را هم بگیر

یا مرا با دیگری هم نفس ساز

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد 1390 ساعت 08:10 ب.ظ توسط مینا حیدری نظرات |