تبلیغات
گمشده



بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت

بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

 

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من

لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

 

آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم می‌شوم

كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

 

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو

آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

 

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود

بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

 

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم

زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

 

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود

قایقی می‌ساختم آنجا كه دریایی نداشت

 

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا

در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت

 

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود

در شب بارانی‌ات یك قطره خوانایی نداشت

 

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر

صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

 

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود

یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

 

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود

در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

 

بی تو اما صورت این عشق زیبایی نداشت

چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت




+ نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر 1390 ساعت 05:11 ب.ظ توسط مینا حیدری نظرات |